خدای مقدِّر من سلام...من برایت ننوشتم.گفتم جواب کنکور که آمد، مینویسم.جواب کنکور آمد. از ذوقِ عزیزترین و افتخارِ اسطوره و کِیفِ مهربانترین، ذوق کردم و افتخار کردم و کِیف کردم؛ اما ننوشتم.گفتم شهر و دانشگاه جدید آبستن اتفاقات ریز و درشت است، قلم من هم که شکارچی. چشمم دودو میزند و ذهن همیشه درگیر م درگیر روایتها میشود؛ مینویسم.نه از متر کردنهای خیابانها نوشتم، نه از سر زدن به تک تک کتابفروشیهای انقلاب. نه از سرنگ معتادهای شوش نوشتم، نه ازدستفروشهای مترو. نه از سربالاییهای دانشگاه نوشتم، نه از شکلات خریدن برای آشپزهای سلف؛ هیچ ننوشتم.گفتم بانوی قم را که زیارت کنم، قلمم هم مثل اشکهایم میشکفد. مینویسم.لابلای جمعیت حرمِ نورچشمی حل شدم و دلم را به ضریحش گره زدم، انگار قلمم را هم؛ ننوشتم.گفتم بروم نجف، مولا را که ببینم بند دلم پاره میشود. مینویسم.رفتم نجف، بند دلم پاره که نه، بند بند وجودم متلاشی شد، بهشت را در آغوش فشردم؛ ننوشتم.گفتم کربلا و پابوسی آقا جانم نوشتن دارد. آقا نظر میکند. مینویسم.تمام بغض فروخوردهام را بیشتر فروخوردم، مقابل حرم نشستم و زار زدم، آقا نظر نکرد؛ ننوشتم.گفتم اگرخبر شهادت داداش آرمان طلسم قلمم را نشکست، زیارت مزارش حتماً میشکند. زیر باران رحمتت به سنگ سردش دست میکشیدم، سرما به قلمم نفوذ کرد. طلسم محکمتر شد؛ ننوشتم.گفتم از هر چه ننویسم، غم رفاقت تمام شده از پا درم میآورد، قلمم به رحم میآید و ترحم خرج دلم میکند. از چهار سال رفاقت که نه، اما از بغضِ تمام شدنش مینویسم.قلم حریف حجم غمها نشد، شکست. بغض دور گلوی قلم پیچید و راه نفسش بند آمد. نشد که بنویسم؛ ننوشتم.گفتم چهل و چند روز مشهد و هر شب تلاش برای نوشتن؛ یقیناً کنج حرم روی سنگفرش سی و نه...
ما را در سایت سی و نه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 20:57